امتیاز کاربران
ضعیفعالی 
نوشته شده توسط Super User دسته: خاطرات
نمایش از 01 ارديبهشت 1397 بازدید: 80
پرینت

 

بهبهان شهری در استان خوزستان آن روزها. چون در آغاز خدمت، نه ناگهان بلکه به خواسته ی خودم به بهبهان منتقل شدم. توضیح این است که در ارتش قانونی بود، زیاد هم رعایت نمی شد این که هر افسر باید چند سال در گرمسیر و چند سال در سردسیر و مآلاً اگر خواست در تهران یا زادگاه خود یا یک منطقه ی معتدل که خود طالب است برود و خدمت کند. به نظر مناسب و منطقی می رسید که ما تا جوان هستیم دوره ی خدمت گرمسیری را به پایان برسانیم تا بتوانیم بقیه ی عمر را به میل خود در هر نقطه ی دیگری که خواستیم اقامت و خدمت کنیم. با این استدلال بی میل نبودم به یک  نقطه ی گرمسیری بروم که شهر بهبهان به من افتاد. شهری که یک خیابان داشت و جمعاً 7-8 هزار نفر جمعیت. 90در صد مردم بومی آن کور و تراخمی بودند و از دو محله تشکیل شده بود که فاضلابی متعفن آنها را ازهم جدامی کرد. یک گردان سوار و یک تیپ پیاده و یک آتشبار75  را در کنار این شهر جا داده بودند. استعداد دواب این سه واحد در حدود یک هزار رأس اسب و قاطر بود.

       سروان جاماسب افسر کمونیست مسؤول دواب گردان سوار بود و من هنگ پیاده و آتشبار 75 بدون عقب نشینی. دکتر جاماسب افسر ارشد بود و رئیس دامپزشکی قرارگاه بنابر این من می شدم مسؤول عمومی بهداشت و تغذیه و درمانگاه دواب. کار پر مشغله ای نبود اما بدهم نبود. روزی نبود که مریض و بیماری پیدا نشود ومرا با بیماری های فردی و جمعی درگیر نکند.

        حالا تقریبا 60 سال و بیشتر از آن روزها گذشته است و من هنوز از دو چیز سر در نیاورده ام. اول ذخیره گذاشتن سه واحد رزمی در نقطه ای با مسافت سه روز راه کویری از اهواز و چهار روز از مرکز آبادان که باید از آنها دفاع می شد. یاد آور می شوم در آن زمان وسایل حمل و نقل موتوری موجود نبود که اگر اتفاقی روی می داد ارتش فوراً در محل حاضر باشد. اگر وسایل موتوری هم بود از کار افتاده و کهنه و فرسوده و بدون رسیدگی بود. یادم می آید روزی که خواستند از همردیف سروان پریوش که به بیماری سل مبتلا و وفات یافته بود تشییع به عمل آورند تنها آمبولانس تیپ  بهبهان جنازه ی آن مرحوم را فقط  تا نیمه ی راه همراهی کرد و بعد از آن خاموش شد که روشن نشد و جنازه روی شانه ی مردم در حالی که موزیک می نواخت تا قبرستان(بشیر نظیر) که چندان هم نزدیک نبود حمل شد. به هرحال ارتش باید با اسب و قاطر راه می افتاد. دوم که از اولی هم مهمتر است این که در مدت سه سال خدمت درآن شهر و آن پادگان هرگز ندیدم یک واحد تمرین رزمی داشته یا دست کم بستن و سوار کردن و پیاده کردن مسلسل را به قاطرها یا توپ را و کشیدن آن ها را با ارابه ها دیده باشم که تمرین کرده و آموزش داده باشند. حتی ندیدم  یک واحد سوار نظام آموزش سواری برقرار کند.

        در چنین شرایطی دواب جیره ی نگاهداری دریافت می داشتند که معمولاً کم و به اندازه ای بود که گیر و گرفت ایجاد نکند اما به هر حال کارنکردن و در یک جا ماندن بیماری های خاص خود را برای دواب ( اسب ها و قاطرها) در بر داشت.

 https://t.me/ilkhichi

ورود به سایت

حاضرین در سایت

ما 3 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

 

 

Get our toolbar!

Ilkhichi.com website reputation

شما اینجا هستید:   خانه مطالب سایتخاطراتخاطره (بهبهان)
برای حمایت از ما امتیاز دهید